|
زیتون
دریچه ای بسوی آگاهی
| ||
|
عيد سعيد قربان بر همه ي مسلمانان جهان مبارك باد [ پنجشنبه 04 آبان 1391 ] [ 15:01 ] [ olive17 ]
The Peacock and the Tortoise ONCE upon a time a peacock and a tortoise became great friends. The peacock lived on a tree by the banks of the stream in which the tortoise had his home. Everyday, after he had a drink of water, the peacock will dance near the stream to the amusement of his tortoise friend. ************************************************* ************************** روزی روزگاری،طاووس و لاک پشتی بودن که دوستای خوبی برای هم بودن.طاووس نزدیک درخت کنار رودی که لاک پشت زندگی می کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اینکه طاووس نزدیک رودخانه آبی می خورد ، برای سرگرم کردن دوستش می رقصید. [ سهشنبه 02 آبان 1391 ] [ 19:17 ] [ olive17 ]
Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, "Why are you late today, Peter "My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons," Peter answered ?""To the headmaster?" his mother said. "Why did she send you to him "Because she asked a question in the class; Peter said, "and none of the children gave her the answer except me." His mother was angry. "But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn"t she send all the other stupid children?" she asked Peter ."Because her question was, "Who put glue on my chair?" Peter said ********************************************************************* پيتر هشت سال و نيمش بود و به يک مدرسه در نزديکي خونشون ميرفت. او هميشه پياده به آن جا ميرفت و بر ميگشت، و هميشه به موقع برميگشت، اما جمعهي قبل از مدرسه دير به خانه آمد. مادرش در آشپزخانه بود، و وقتي او (پيتر) را ديد ازش پرسيد «پيتر، چرا امروز دير آمدي»؟ پيتر گفت: معلم عصباني بود و بعد از درس مرا به پيش مدير فرستاد. مادرش گفت: پيش مدير؟ چرا تو را پيش او فرستاد؟ پيتر گفت: براي اينکه او در کلاس يک سوال پرسيد و هيچکس به غير از من به سوال او جواب نداد. مادرش عصباني بود و از پيتر پرسيد: در آن صورت چرا تو را پيش مدير فرستاد؟ چرا بقيهي بچههاي احمق رو نفرستاد؟ پيتر گفت: براي اينکه سوالش اين بود «چه کسي روي صندلي من چسب گذاشته؟» [ سهشنبه 02 آبان 1391 ] [ 19:15 ] [ olive17 ]
[ سهشنبه 02 آبان 1391 ] [ 17:26 ] [ olive17 ]
از پلنگ های زندگی نترسید!روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند.
حتما پلنگ خودش را نشان می دهد . ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت می ترسید ، سرانجام با تیر های بقیه از پا افتاد. [ پنجشنبه 27 مهر 1391 ] [ 17:33 ] [ olive17 ]
حکایت جالب: بادیه نشین و اسب اصیل
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیهنشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیهنشین تعویض کند. بادیهنشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیلهای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری میکرد، در حاشیه جادهای دراز کشید. او میدانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور میکند. همین اتفاق هم افتاد… مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد. مرد گدا نالهکنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخوردهام و نمیتوانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیهنشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! میخواهم چیزی به تو بگویم. بادیهنشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمیآید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. "برای هیچکس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی…” بادیهنشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درماندهای کنار جادهای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد. بادیهنشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد… [ پنجشنبه 27 مهر 1391 ] [ 17:31 ] [ olive17 ]
[ پنجشنبه 27 مهر 1391 ] [ 17:03 ] [ olive17 ]
[ چهارشنبه 26 مهر 1391 ] [ 15:06 ] [ olive17 ]
[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 16:07 ] [ olive17 ]
اسكرين سيورهاي بسيار زيبا براي موبايل دانلود در ادامه مطلب در فايل زيپ دانلود در ادامه مطلب.......... ادامه مطلب [ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 09:09 ] [ olive17 ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||